تبليغاتX
پیامبر جهنمی



یک ظرف پر از پسته و فندق داری

آنها که نخوردی همه را می کاری

بعد از دو سه یلدا که شکستی دل را

آجیل محبت سر من می باری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 21:17  توسط پیامبر جهنمی  | 

سالی ست که از فصول بیرون زده است

آلوده ی بد دلی که طاعون زده است

هر روز کنار شب کسی می شکند

این گرگ به گله ها شبیخون زده است


................................................


تحقیر برایشان ارزش بود

خرداد نبود، فَروَر زش... بود

پاییز که رفت فهمیدم از...

آغاز صدای بم لرزش بود!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 19:51  توسط پیامبر جهنمی  | 

"حالا كه فقط از سوراخ تور نصيحتتان مي كنيم 

مي­دانيم در تابه تان سرخ مي­شويم...."

 

آقايان!

من يك دانشجو هستم؛ بگذاريد به زبان علم با شما سخن بگويم. گفتيد خس و خاشاك؛ من مي گويم باكتري. باكتري ها تك تك كوچكند و ضعيف؛ ولي آقايان! شما با يك كلني طرف هستيد. فكر مي ­كنيد كدام پادتن علاج دردتان شود؟

آقايان!

من يك شاعرم. بگذاريد به زبان ادبيات پارسي با شما سخن بگويم.

"شما كه طير ابابيل را ديده­ايد

ما جز همين پر كوچكمان چيزي نداريم

اما..."

اما اين سنگ ريزه ها كه در كفمان هستند.....

آقايان!

من يك نوازنده­ ام. بگذاريد به زبان موسيقي اصيل ايراني با شما سخن بگويم. وقتي ناله­ ي مرغ سحر سر مي­ دهم و يا زمزمه مي­ كنم : همراه شو عزيز....

ولي آقايان!

به نصيحت­هاي  علمي ما گوش كنيد؛ به نصيحتهاي ادبي و هنري ما گوش كنيد.

اين دانشجويان اديب نوازنده، اگر حرفشان در گوشتان نرود، به زبان ديگري سخن خواهند گفت.

به جاي قلم، چوب و سنگ و مسلسل به دست مي­ گيرند. و توان سلاح­هاي شما به مقابله با اين انديشمندان مسلح نمي­رسد.

چرا كه شما فقط سلاح داريد و ما انديشه.

وقت­هاتان بس ذيغ و تنگ شده و هر سپيده كه خورشيد پنهاني سر بر مي­ آورد و تا غروب، از شرم، پشت ابرهاي تار اين خزان پنهان مي­ ماند و خونين به پشت كوه مي­ رود؛ وقت بر شما تنگ­تر مي­شود.

به نصيحت­هاي ما گوش كنيد آقايان! وگرنه

"سنگ­هايي كه در كفمان جاي مي­گيرند

چندان بزرگ­تر از سرتان نخواهد بود..."

.................................................................

پ.ن: اشعار استفاده شده از جناب شمس لنگرودي مي­باشند با اميد آنكه راضي باشند.



+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 22:38  توسط پیامبر جهنمی  | 

سلام!

اینجا خرم آباد!

اگر مهم باشد ما هم خوبیم؛ ملالی نیست جز یک پاکت سیگار که همه اش خشک است!

تا حالا اینجوری نبوده ام!

یعنی این اولین بار است که اینجوری می نویسم!

اینجا کسانی هستند، که همه از یک رایانه(یارانه فرق می کند!!!) وبلاگهایمان را به روز می کنیم! و از همان جا برای هم نظر می گذاریم با اینکه فاصله بیشتر از یک متر نیست!

دلم میخواست یادم بیاورم که اینجا گرگی هست که به موهایش ژل میزند! و به کار آدمیزاد کاری ندارد!

سر و کارش و گیرش با موجوداتیست که نمیدانم مشایی؟ شمایی؟ یا چیزی در این محدوده نام دارند!

و کسی هست که دوباره بی نام، کفشهایش را با رنگ ریشهایش ست می کند! و خیلی هم خوب است!!!!

یکی دیگر اینجا خیلی وقت دارد به همه ی کارهاش می رسد! امین!

و آن یکی مدام گیر می دهد فرش را بشوییم! سجاد!

و حسن که شادیست و شاد بودنش فقط به نامش نیست

و میثم! که شبها وقتی زنگ می زندُ یعنی باید دوباره نشریه را اصلاح کنیم!!!!

خلاصه اینجا همه هستند! کلا ملالی نیست! دوری شما هم اصلا سخت نیست! ما کلا خوشیم!

آنقدر خوشیم که یک نشریه را سه بار اصلاح می کنیم و در طول دو روز سه بار به سه شکل مختلف توزیع می کنیم!!!!!!

شما هم بروید خوش باشید!

والا!!!!!

...................................

واما

من همچنان:

غم انگیز تر از آخرین پک سیگارم!

کسی لطفا مرا زیر پایش له کند!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 11:11  توسط پیامبر جهنمی  | 

کمی آب به صورت این سنگ بزنید

این شاعر مرده است!!!

دستم به دامن باران نشد

خاک بر سر گورم که

خالی خالی خالی خالی خالی خالی................................

می بندد و سنگ سر سنگ قبرم بند نمی شود!

آب بیاورید

آب

و لعنت ببندید بر تضمین این سطر

مرده شور!

هر چه سریعتر به داد این صفحه برس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 16:26  توسط پیامبر جهنمی  | 

امشب برای گفتنت، یک اشتباه کرده ام

شاید فرشته بوده ای، شاید گناه کرده ام!

انگار من مصمم ام، تا شاعری کنم ولی

حالا تمام طول شب، کاغذ سیاه کرده ام

تا این سه سطرِ بی خودی، تا انتهای من رسد

سر در میان چنگ خود، غربال کاه کرده ام!!!!

گاهی نشسته بر زمین، گاهی قدم زدم نشد

تصویر چون تمام شد، تسلیم راه کرده ام....

دل را که از تمام خط، آخر به نقطه ای رسید

این نقطه را من عاقبت، تشبیه ماه کرده ام!

باید سپید می شدم؟ شاعر! نصیحتی بگو

تمرین هنوز لازم است؟ یا اشتباه کرده ام؟!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 14:53  توسط پیامبر جهنمی  | 

این قصه اینجا تمام می شود

تصویر آیینه ها تمام می شود

انگیزه،کوشش،تلاش،آرزو

وقتی که رفتی شما تمام می شود

آخر چرا دست می کشی؟ نگو --

از ترس آتش؛خدا؛  تمام می شود ----

یک روز هر قصه ای،ولی.... ولی..

این داستان نا تمام می شود

انگار جایی برای التماس

هم نیست، آیا تمام می شود...

این روزها با ندیدنت؟ بگو..

یا این قضایا تمام می شود؟

من کفر گفتم همین نتیجه بود

این قصه اینجا تمام می شود!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:38  توسط پیامبر جهنمی  | 

قصه ها را زیر و رو کردم ، نبود!

لای دفترهای مشقم هم نبود!

راه آزادیّ بعد از انقلاب

این خیابانی که می بینم نبود!

در گذار از آخرین پس کوچه ها

سنگ ریزه زیر پایم کم نبود

وقت افتادن هنوز از دید من

با تمام ادعا؛ آدم نبود!!

آن کسی که دست من را بسته است

کاش نامرد؛ نامحرم نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 20:41  توسط پیامبر جهنمی  | 

تقديم به ماه در آفتابه!!



براي من چه فرقي مي كند

ماه را در حوض ببينم

يا توي آفتابه مسي؟

هوا ابري هم كه باشد

من اصلا خبر نمي شوم

تازه!!!

خبر نداريد!

تمام شب

اين هم سيگار كشيدم

از پاكت شما بود!!

من هوز مشتم پر است

و سنگ ريزه هايي كه توي آب مي اندازم

روزي غرقتان مي كند....

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 19:37  توسط پیامبر جهنمی  | 

اینجا شهر سوزن ته گردهاست!
وقتی مفتولها را
از بالای ساختمان پلاسکو
به پایین پرتاب میکنی
یا
از روی پشت بام
برف و برگ و
انسان پارو کنی!
اینجا
بزرگترین آرزوی مردم
بازی با بادکنکهاست!!
اما.....
وقتی خودم را به دیوار تکیه می دهم
تازه میفهمم
چقدر دنیا سفید است!


"از پرويز شاپور پرسيدند سوزن ته گرد را چطور ميسازند؟

گفت تكه هاي مفتول را از بالاي ساختمان پلاسكو مي اندازند پايين!!! "

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 17:59  توسط پیامبر جهنمی  |